close
دانلود آهنگ جدید
داستان
اطلاعات سايت
نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟
آمار مطالب
کل مطالب : 24
کل نظرات : 6

بازديد امروز : 14 نفر
بارديد ديروز : 5 نفر
بازديد هفته : 31 نفر
بازديد ماه : 106 نفر
بازديد سال : 738 نفر
بازديد کلي : 12,747 نفر

افراد آنلاين : 1
عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
نظرسنجي
کافه بلاگ چطور بود؟




خبرنامه
براي اطلاع از بروز شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

پيوندهاي روزانه
کدهاي اختصاصي
پشتيباني
theme by
roztemp.ir
RSS

Powered By
Rozblog.Com
تحلیل آمار سایت و وبلاگ
خوش آمدید!!!
سلام،شما هم می توانید باعضویت در کافه بلاگ دل نوشته ها و مطالب خواندنی خود را برای ما بفرستید cafeblog.rzb.ir و همچنین در گفت وگو های انجمن شرکت کنید. با تشکر
آخرين ارسال هاي انجمن
عنوان پاسخ بازديد توسط
سلام 1 210 mskze

جان تصمیم گرفته بود به خانه ی دیگری نقل مکان کند.اودر خانه‌ی قبلی خود یک ساعت خیلی زیبای قدیمی داشت.

وقتی کارگرها برای جابه‌جایی اثاثیه‌ به خانه‌ی جدید، آْمدند. جان فکر کرد، اگر آن‌ها ساعت قدیمی و زیبای مرا با کامیون‌شان حمل کنند. شاید آن را بشکنند، و تعمیر آن خیلی گران تمام شود. بنابراین او آن در بین بازوانش گرفت و به سمت پایین خیابان حمل کرد. ساعت. سنگین بود و بنابراین جان دو یا سه بار برای استراحت توقف کرد. در آن هنگام  پسر بچه‌ای از خیابان می گذشت. ایستاد و برای چند لحظه به جان نگاه کرد. سپس به جان گفت: شما مرد احمقی هستید! نیستید؟! چرا شما مثل بقیه‌ی مردم یک ساعت مچی نمی‌خرید؟

درباره : داستان , داستان های آموزنده ,
امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

برچسب ها : ساعت قدیمی جان , قل مکان , یک ساعت خیلی زیبای قدیمی , ساعت قدیمی و زیبا , ساعت. سنگین , ساعت مچی ,
بازديد : 76
[ سه شنبه 03 تير 1393 ] [ 19:17 ] [ صادق ]


زلال باش ...

زلال که باشی فرقی نمی کند دریایی بزرگ باشی یا برکه ای کوچک؛

زلال که باشی آسمان در تو است!


درباره : داستان , داستان های آموزنده ,
امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

برچسب ها : زلال باش , موفقیت , پاک بودن , تلاش کن , عشق ,
بازديد : 73
[ پنجشنبه 07 شهريور 1392 ] [ 17:25 ] [ صادق ]

روزی در پارک روی نیمکت نشسته بودم.پیرمرد فقیری آمد و کمک خواست؛سر و وضع خوبی هم نداشت.مردّد بودم که حالا کمکش بکنم یانه؟

به خودم گفتم:«اگر خدا می خواست خودش کمکش می کرد. خدا خودش این نعمت ها را به تو داده؛اگر می خواست به بقیه هم بده؛خودش می داد... . ولی فکر می کنی این نعمت ها را واسه چی به تو داده؟! این ها همه وسیله ی آزمایشه! این نعمت ها را به تو امانت داده که ببخشی.تو رو با داشتن این نعمت ها آزمایش می کنه و او را با نداشتنش... . »


ادامه مطلب
درباره : داستان , داستان های آموزنده ,
امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

برچسب ها : شکر گزاری , بخشش , آزمایش , کمک به دیگران , نعمت های خدا , سپاس گزاری از خدا , ناسپاسی , امتحان الهی ,
بازديد : 60
[ سه شنبه 05 شهريور 1392 ] [ 3:0 ] [ صادق ]

زاهدی مهمان پادشاهی بود.چون به طعام بنشستند،کم تر از آن خورد که ارادت او بود1.وچون به نماز برخاستند بیش از آن کرد که عادت او بود2 تا ظنّ صلاح در حقّ او زیادت شود3.

چون به مقام خویش باز آمد4،سفره خواست تا تناولی کند.پسری داشت صاحب فراست؛گفت:ای پدر،باری به دعوت سلطان طعام نخوردی؟ گفت:در نظر ایشان چیزی نخوردم که به کار آید.گفت: نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که به کار آید!

1.از مقداری که میل داشت کمتر خورد. 2.بیش تر از آن چه که همیشه انجام می داد، انجام داد. 3.تا بیشتر گمان کنند او آدم خوبی است. 4.وقتی به اقامتگاه خود باز گشت.

حکایتی از:باب دوم گلستان سعدی

درباره : داستان , داستان های آموزنده ,
امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

برچسب ها : ریا , خلوص نیت , عبادت برای خدا , ریا کاری , ظاهر و باطن , عبادت برای مردم , حکایتی از گلستان سعدی , خود نمایی , داستنان آموزنده ,
بازديد : 68
[ دوشنبه 04 شهريور 1392 ] [ 18:25 ] [ صادق ]

جان استفان آکواری از کشور تانزانیا به همراه 75 شرکت کننده ی دیگر در دوی ۴۲ کیلومتری ماراتن بازی‌های المپیک تابستانی 1938شرکت کرده بود. و این مسابقه ی جذاب به طور مستقیم در هر 5 قاره ی جهان پخش می شد.


در کیلومتر آخر مسابقه بود که دوندگان رقابتی حساس و نزدیک با هم داشتند نفس هایشان به شماره افتاده بود ولی همچنان با گام هایی بلند و منظم پیش می رفتند. سرانجام دوندگان، قسمت آخر جاده را طی کردند و وارد ورزشگاه شدند.ورزشگاه پراز تماشاچی بود. تماشاچیان با ورود دوندگان، شروع به تشویق کردند. رقابت نفس گیر شده بود.هر یک از دوندگان تلاش می کردند تا زودتر از بقیه به خط پایان برسند. تا این که بالاخره «مامو وولده» از کشور اتیوپی نوار خط پایان را پاره کرد. تشویق تماشاچیان سر تا سر ورزشگاه را فراگرفته بود. فلاش دوربین های خبرنگاران پشت سر هم چشمک می زند و دوندگان یکی پس از دیگری از خط پایان می گذشتند. بعضی ها چند قدمی پس از گذشتن از خط پایان از شدت خستگی روی زمین ولو می شدند. اسامی و زمان های به دست آمده ی نفرات برتر از بلندگوها ی ورزشگاه اعلام می شد. در طول مسابقه بارها دوربین ها نفراتی را نشان داد که از دویدن منصرف شده و از مسیر مسابقه بیرون آمدند. به نظر می رسید که آخرین نفر هم از خط پایان رد شده است. داوران و مسئولین برگزاری می رفتند تا علائم مربوط به مسابقه و خط پایان را جمع کنند. جمعیت هم داشت آرام آرام ورزشگاه را ترک می کرد.

امّا...

بلند گوی ورزشگاه به داوران اعلام می کند خط پایان را ترک نکنند. گزارش رسیده که هنوز یک دونده دیگر باقی مانده..


ادامه مطلب
درباره : داستان , داستان های آموزنده , زندگی نامه , داستان جان استفان آکواری ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 2 نفر مجموع امتياز : 6

برچسب ها : جان استفان آکواری , دوی ماراتن , المپیک تابستانی 1938 , جان استفان , خط پایان , تلاش , موفقیت , دونده تانزانیا , اصالت حرکت , اصالت حرکت، مستقل از نتیجه , میدان را خالی نکن , داستانی آموزنده ,
بازديد : 753
[ جمعه 01 شهريور 1392 ] [ 19:35 ] [ صادق ]

در یونان باستان سقراط در علم ودانش بسیار ارجمند و گرامی بود.

روزی آشنایی او را ملاقات کرد و به او گفت:«آیا می دانی من درست چه چیزی در مورد دوستت شنیده ام»؟

سقراط پاسخ داد:«یک دقیقه صبر کن. ممکن است از شما بخواهم قبل از این که چیزی به من بگویید از یک امتحان کوچک عبور کنید که آن را فیلتر سه گانه می نامند؟»

_فیلتر سه گانه؟

_درست است.

سقراط ادامه داد:قبل از این که درباره ی دوستم با من صحبت کنی لحظه ای درنگ و فیلتر کردن چیزی که تو آمد ای بگویی می تواند فکر خوبی باشد.این چیزی است که من فیلتر سه گانه می نامم.اوّلین فیلتر حقیقت است.آیا کاملا مطمئنی چیزی که می خواهی به من بگویی حقیقت است؟ مرد گفت:نه واقعا؛من فقط درباره ی آن شنیده ام و... . سقراط گفت:«بسیار خوب.پس تو نمی دانی آن واقعیت دارد یا نه!حالا بیا دومین فیلتر را امتحان کنیم.فیلتر خوبی.مطلبی که تو می خواهی درباره ی دوستم به من بگویی چیز خوبی است؟»

_نه برعکس!

_بنابراین تو می خواهی چیز بدی در باره ی او به من بگویی امّا مطمئن هم نیستی که حقیقت دارد؟!

هنوز یک فیلتر دیگر باقی مانده است.فیلتر سودمندی.آیا چیزی که شما می خواهید درباره ی دوستم به من بگویید برایم سودمند است؟

_نه واقعا نیست...

_خوب اگر چیزی که می خواهی به من بگویی نه حقیقت دارد و نه خوب است و نه حتّی سودمند؛اصلا چرا آن را به من بگویی؟!


ادامه مطلب
درباره : داستان , داستان های آموزنده , سخنان بزرگان , سخنان سقراط ,
امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

برچسب ها : سقراط , فیلتر سه گانه , فیلسوفی بزرگ , سخن بی پایه و اساس , حقیقت , سودمندی , خوبی , فکرکردن , سنجیدن , موفقیت , زندگی بزرگان , زندگی سقراط , سخنان بزرگان و دانشمندان ,
بازديد : 84
[ یکشنبه 27 مرداد 1392 ] [ 17:28 ] [ صادق ]

آورده اند که یکی از دبیران (=منشی ها)خلفای بنی عباس نامه ای می نوشت و حواسش جمع آن کار بود طوری که در دریای فکر غرق شده بود و سخن به روانی آب وگران بهایی مروارید می نوشت.

در همین حال ناگهان کنیزش وارد می شود و می گوید:«آرد نداریم.» دبیر هم چنان پریشان می گردد که رشته ی کلام از دستش می رود و چنان متاثر می شود که در نامه می نویسد:«آرد نداریم.»؛ خلاصه نامه را می نویسد و به سوی خلیفه می فرستد؛بی خبر از این که چنین چیزی را هم در نامه نوشته است.

ن


ادامه مطلب
درباره : داستان , داستانی از چهار مقاله ,
امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

برچسب ها : یک حکایت , چهار مقاله , نظامی , داستان , دبیری , نویسندگی , نامه نویسی , آشفتگی خیال , چهار مقاله ی نظامی , سخن وری , چهار مقاله نظامی عروضی ,
بازديد : 107
[ پنجشنبه 24 مرداد 1392 ] [ 16:27 ] [ صادق ]

روزی الاغ یک کشاورز داخل چاهی افتاد و برای ساعت ها گریه و التماس کردولی کسی به دادش نرسیدتا این که کشاورز خسته شد ودر فکر فرو رفت که چه باید بکند. در نهایت او تصمیمش را گرفت.

حیوان پیر بود و چاله نیاز به پر کردن داشت و روی هم رفته سواری آن خر به نجات دادنش نمی ارزید.بنابراین کشاورز تمام همسایگان خود را دعوت کرد تا به آن جا بیایند و به او کمک کنند.

همه ی آن ها یک بیل برداشت و شروع به پر کردن چاله کردند. در ابتدا، خر متوجه شد که دارد چه اتفاقی می افتد پس به طرز وحشیانه ای شروع به گریه کردن کرد؛ سپس، در برابر چشمان شگفت زده ی حاضران، او آرام گرفت.

بعداز این که کمی چاه را پر کردند کشاورز به داخل چاه نگاه کرد و از آنچه دید شگفت زده شد:

با هر بیل خاکی که بر روی خر ریخته می شد؛او خود را به شدت تکان می داد و بالاترمی آمد.همسایگان کشاورز همچنان به ریختن خاک بر روی حیوان ادامه دادند و او هر بار خود را تکان می داد و یک قدم بالاترمی آمد.به طوری که خیلی زود، خر بر لبه چاه پا نهاد و همه شگفت زده شدند!!!


درباره : داستان , داستان های آموزنده ,
امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

برچسب ها : تلاش , داستان آموزنده , داستان خواندنی , الاغ و کشاورز , حل مشکلات , صبر وپایداری , مقاومت در برابر مشکلات , داستان های روانشناسی , کسب موفقیت ,
بازديد : 118
[ دوشنبه 21 مرداد 1392 ] [ 17:35 ] [ صادق ]

راه حل ناسا(سازمان فضایی آمریکا) و سازمان فضایی روسیه برای نوشتن درفضا:

هنگامی که ناسا برنامه ی فرستادن فضانورد به فضا را آغاز کرد با مشکل کوچکی روبرو شد؛خودکار های موجود،در فضا بدون نیروی جاذبه کارنمی کردند. (جوهرخودکاربه سمت پایین جریان نمی یافت وروی سطح کاغذ نمی ریخت...)

برای حل این مشکل تحقیقات آن ها بیش ازده سال به طول انجامید، 12میلیون دلارخرج شد و درنهایت آن ها خودکاری طراحی کردند که درمحیط بدون جاذبه می نوشت،زیر آب و روی هر سطحی می نوشت و ازدمای زیر صفر تا300 درجه سانتی گراد کارمی کرد!!!

امّاروس هاراه حل ساده تری داشتند؛آن هاازمداداستفاده کردند!

درباره : داستان , داستان های آموزنده ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 5

برچسب ها : فکر کن , تصمیم گیری , راه حل ناسا , سازمان فضایی آمریکا , سازمان فضایی روسیه , نوشتن درفضا , تحقیقات ناسا , طراحی خودکار , راه حل ساده تر , راه حل ساده , موفقیت , فکر کردن , راه حل , حل مشکلات ,
بازديد : 105
[ پنجشنبه 17 مرداد 1392 ] [ 7:58 ] [ صادق ]


روزی در یک آکواریوم دو ماهی زندگی می کردند که یک دیوار شیشه ای آن دو را از هم جدا می کرد.در طرفی یک ماهی بزرگ گوشت خوار و در طرف دیگر یک ماهی کوچک که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگ بود.

تنها غذای ماهی بزرگ،ماهی کوچک بود و غذای دیگری به او نمی دادند؛ولی هرگاه ماهی بزرگ به طرف ماهی کوچک حمله می برد با دیوار شیشه ای برخورد می کرد که او را از خوردن غذای مورد علاقه اش باز می داشت... .

پس از گذشت مدتی،ماهی بزرگ دست از تلاش برداشت؛اودیگر تسلیم شده بود و باور کرده بود که شکار ماهی کوچک غیر ممکن است.

سرانجام شیشه را از میان آکواریوم برداشتند و راه برای ماهی بزرگ باز شد ولی او دیگر برای شکار ماهی کوچک تلاش نکرد و حتّی به آن سوی آکواریوم هم نرفت...!

[در حقیقت دیگر دیواری وجود نداشت و این بار ماهی بزرگ بود که از باور هایش دیواری غیر قابل نفوذ ساخته بود.]

درباره : داستان , داستان های آموزنده ,
امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

برچسب ها : باور های غلط , داستان دو ماهی , امید , تلاش , خواستن توانستن , موفقیت ,
بازديد : 131
[ یکشنبه 13 مرداد 1392 ] [ 7:7 ] [ صادق ]
آخرين مطالب ارسالي
ساعت قدیمی جان تاريخ : سه شنبه 03 تیر 1393
بزرگ جملاتی کوچک تاريخ : پنجشنبه 03 بهمن 1392
یا حسین تاريخ : پنجشنبه 23 آبان 1392
جملاتی زیبا از چارلی چاپلین تاريخ : چهارشنبه 27 شهریور 1392
نگاه گاندی به عاشورا تاريخ : جمعه 22 شهریور 1392
.: Weblog Themes By roztemp :.

جست و جو

درباره وبلاگ
کافه بلاگ جایی است پر از خواندنی های داغی که هیچگاه از خواندنشان پشیمان نخواهید شد!
رزتمپ